1- گفت شخصی خواهم از یزدان به حق
که چه باشد بهرِ او هم چون شفق
2- دید در کویی گُلِ افسرده xadای
کودکِ بیxad چیزِ مادر مرده xadای
3- نزدِ او بنشست و دلجویی نمود
بذلهxad گویی کرد و خوشxadخویی نمود
4- کفشِ نو بهرش خرید و پیرهن
عطر و سازی که زند او با دهن
5- موی او بسترد و حمّامش نمود
از غمش بگرفت و آرامش نمود
6- در چمزاری نشسته روبرو
قصّة شادی بگفتا بهرِ او
7- چهرة تاریکِ کودک باز شد
نورِ شادیxad ها در آن آغاز شد
8- آن لبانِ پُر مِحَن چون گُل شِکُفت
حق به نیکوکار- الهامی بگفت
9- حالیا بنگر تو یارا چشمِ حق
که همی بیند به عالم یک شَفَق
برچسب:
نویسنده: یونا حسنی