خرید بک لینک
قصه وافور با لبان

1.گفت وافور شامگاهی با لبان

میزنی خوش-بوسه ها بر من شبان

2.اما کار دیگرت زارم کند

از تو و فصل تو بیزارم کند

3.می مکی مغز تن و جان مرا

می زدائی حسن احسان مرا

4.گفت در پاسخ چنین او را لبان

که نه ای آگه زپنهان و نهان

5.تو برای این مکیدن آمدی

نه ز بهر بوسه چیدن آمدی

6.گویمت اکنون- مرو در اشتباه

مثل انسان که نهد بر خود کلاه

7.آمده تا حق پرستی ها کند

نه که کردار بد و بیجا کند

8.بینوا افتاده در راهی دگر

رو نموده سوی در گاهی دگر

9.این تو این منقل و این نار آن

می کند از اشتباه او بیان

10.آنکه لب را آفریده در ازل

ساز نکرده او- لبان را زین عمل

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: جمعه 19 آبان 1396 ساعت: 16:07

صفحه بندی